بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
190
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
بتخصيص بعد مباشرت و اگر بر خلاف اين بود مجرد مصاحبت و تكلم بسيار ديدن او نافع بود و مراعات غذا و غيره همانست كه در ماليخوليا مذكور شد و اگر مصاحبت نيز ميسر نباشد تدبير متنفر ساختن او كنند از معشوق چنانچه عجوزان و پيران را برمىانگيزند تا حبث او نزد او مىگويند و به ديگرى او راغب مىسازند و يكى را كه ممكن التزويج باشد برمىآرند و به دو مىنمايند و مىگريزانند چندانكه برو حريص شود و از ان خيال بيرون آيد انگاه آن را با او تزويج كنند تا دفع مادهء بينى عفن واقع شود و بعده ترطيب دماغ و اصلاح بدستور كنند و بالجمله اگر ميسر شود او را مجامعت مطبوعى فرمودن و به كارهاى مرغوب و تعبها و شكار و اغانى و صحبت مردم مهيب و دوستان ديگر و ظرفا مشغول داشتن به زودى علاج پذيرد و اگر بدينها نشود و چاره نباشد جز آنكه مدتى او را بمسكرات و مخدرات غافل دارند شايد كه تفاوتى كند انگاه علاج بدستور ماليخوليا كند و اللّه اعلم جنون ديوانگى چهار نوع بود صبا را و قطرب و مانيا و داء الكلب امّا صبا را معلوم و امّا قطرب نوعى از ماليخولياى بد بود كه از خلط سوخته افتد بتخصيص صفرا و حركات صاحب آن چون بحركات قطرب ماند و آن جانوريست سياه همچو مگسى و جمعى از ان پيوسته بر روى آب نشسته بهر طرف در حركت آيد بدين جهت بدان موسوم شده و اين چنان بود كه غايت خوف و وحشت هيچ جاى قرار نگيرد و هر كرا بيند از فرار كند و بهر طرف گريزد و نداند كه كجا رود و در شب بيشتر حركت كند و هر طرف گريزد و نداند كه كجا رود و امّا مانيا بلغت يونان جنون سبعى را گويند و صاحب آن را چون خوى دوان باشد در مضرت مردم و حيوانات و نگاه كردن او هم بنگاه كردن سبع ماند بدين جهت بدان موسوم گشته و سبب آن صرف سوداى سوخته بود و سوائى بود كه از صفرائى سوخته حاصل شود و اندر دماغ جاى كرده و امّا داء الكلب يعنى درد سگ و صاحب آن چون گاهى غضب كند و گاهى بملايمت نمايد همچو سگ بدين جهت بدان موسوم شده و سبب آن سوداى سوخته از خون كه اندر دماغ جاى كرده و ماليخوليا گاهى مقدمه جنون بود و بسيارى كابوس با گرمى دماغ و سرخى سر حدقها و ممتلى بودن از خون و همچنين بسته شدن خون در پستان زنان منذر باشد بحدوث مانيا و داء الكلب علامات اندر قطرب نفرت و وحشت از خلق بسيار بود و با وجود حركت و بيقرارى مذكور مقابر و خرابها و خلوت طلبيد و بر پايهاى او گاهى بواسطه بسيار افتادن و بر خار چوب و سنگ زدن و غير آن ريشها پديد آيد و مندمل نشود از جهت رداءت اخلاطها و چشم و بينى او خشك بود و در مانيا به جهت حدت